یک فنجان چای مهمان من...
HI,...Welcome to my blog,my friends

 

گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شدو برمی گشت !

پرسیدند :
چه می کنی ؟
پاسخ داد :
...در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم ...
گفتند :
حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است
و این آب فایده ای ندارد
گفت :
...
شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ،
اما آن هنگام که خداوند می پرسد :
زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی ؟
پاسخ میدم :
هر آنچه از من بر می آمد

تقديم به همه كساني كه روزي وارد زندگيم شدن وخطي در دفتر دلم كشيدن

 

 

 



            ارسال نظر(0)
شنبه 07 اردیبهشت 1392 :: 20:15
samanoo

آن كس كه بداند و بداند كه بداند
اسب شرف از گنبد گردون بجهاند

آن كس كه بداند و نداند كه بداند
بيدار كنيدش كه بسي خفته نماند

آن كس كه نداند و بداند كه نداند
لنگان خرك خويش به منزل برساند

آن كس كه نداند و نداند كه نداند
در جهل مركب ابد الدهر بماند

هر كس كه نداند و نخواهد كه بداند
حيف است چنين جانوري زنده بماند



            ارسال نظر(1)
شنبه 07 اردیبهشت 1392 :: 20:03
samanoo

 

سیاه پوشیده بود ، به جنگل آمد .. استوار بودم و تنومند !
من را انتخاب کرد ...
دستی به تنه ام کشید ، تبرش را در آورد و زد .. زد .. محکم و محکم تر ...
 به خود میبالیدم ، دیگر نمی خواستم درخت باشم ، آینده ی خوبی در انتظارم بود !
سوزش تبر هایش بیشتر می شد که ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد ، او تنومند تر بود ...
 مرا رها کرد با زخم هایم ، او را برد ... و من که نه دیگر درخت بودم ، نه تخته سیاه مدرسه ای ، نه عصای پیر مردی ...
 خشک شدم ..
 بازی با احساسات مثل داستان تبر و درخت می مونه ..
 ای تبر به دست ، تا مطمئن نشدی تبر نزن !
ای انسان ، تا مطمئن نشدی ، احساس نریز .. زخمی می شود ... در آرزوی تخته سیاه شدن ، خشک می شود !!!!

 

 



            ارسال نظر(0)
شنبه 07 اردیبهشت 1392 :: 19:57
samanoo



            ارسال نظر(0)
شنبه 07 اردیبهشت 1392 :: 19:38
samanoo

پنج نفر با ملیت های متفاوت در پنج خانه که در یک ردیف قرار دارند ، زندگی میکنند .

این خانه ها در رنگهای مختلف است و وهر فردی که در آن زندگی میکند.یک حیوان متفاوت ،یک سیگار متفاوت و یک نوشیدنی متفاوت مصرف میکند.

حال شما با استفاده از سرنخهای زیر بگویید که هر فردی دارای(خانه ای چه رنگی و در  چندمین خانه است،چه ملیتی،چه حیوانی، چه نوع سیگاری و چه نوع نوشیدنی ای مصرف میکند)

1-مرد انگلیسی در خانه قرمز زندگی میکند.

2-مرد سوئدی یک سگ دارد.

3-مرد دانمارکی چای می نوشد.

4-خانه سبز در کنار  و در سمت چپ خانه سفید قرار دارد.

5- صاحب خانه سبز ،قهوه می نوشد.

6-شخصی که سیگار pall mall میکشد در خانه  اش پرنده دارد.

7-صاحب خانه زرد سیگار dunhill می کشد.

8- مردی که در خانه ی وسطی زندگی می کند، شیر می نوشد.

9- مرد نروژی در خانه اول زندگی می کند.

10-مردی که سیگار Blends می کشد در کنار کسی زندگی می کند که گربه نگه می دارد.

11-مردی که اسب نگه می دارد در کنار مردی زندگی می کند که سیگار dunhill می کشد.

12-مردی که سیگار Blue Master میکشد، نوشابه می نوشد.

13-مرد آلمانی سیگار Prince می کشد.

14-مرد نروژی کنار خانه آبی زندگی می کند.

15-کسی که سیگار blends می کشد در کنار کسی که اب می نوشد زندگی میکند.

16-مردی که کنار خانه قرمز زندگی میکند ماهی دارد.

منتظر پاسخ معما باشین...

شما میتوانید جوابهای خود را درجدولی مشابه جدول زیر بفرستید . موفق باشید.
    
    
 

 



            ارسال نظر(1)
چهارشنبه 04 اردیبهشت 1392 :: 13:12
samanoo

چهار شمع به آرامی می سوختند، محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.اولین شمع گفت: « من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد. فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد. »

شمع دوم گفت: « من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رغبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم . » حرف شمع ایمان که تمام شد ،نسیم ملایمی وزیدو آن را خاموش کرد.

وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه گفت: « من عشق هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند، آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند. » پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد .

کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند. او گفت: « شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نمی سوزید؟» چهارمین شمع گفت: « نگران نباش، تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم. من امید هستم. » چشمان کودک درخشید، شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد.

 
بنابر این شعله امید هرگز نباید خاموش شود. ما باید همیشه امید و ایمان و صلح و عشق را در وجود خود حفظ کنیم.



            ارسال نظر(2)
چهارشنبه 04 اردیبهشت 1392 :: 13:01
samanoo

یک گروه بین المللی از دانشمندان اعلام کردند که در بزرگترین تحقیقات مغز از نوع خود به کشف ژنی رسیدند که عامل باهوش بودن عده ای نسبت به عده دیگر است.

 

پل تامسون رئیس این گروه تحقیقاتی با تأکید براینکه ژنهای هر فرد تنها عامل قدرت مغزی نیستند گفت: گونه های این ژن می توانند در میزان هوش نوسان ایجاد کنند.

این گروه از دانشمندان در جستجوی یک توضیح ژنتیکی برای بیماری های مغزی به طور اتفاقی به یک گونه کوچک از ژنها که " HMGA2" نامیده می شود، برخورد کردند. این ژنها در میان افرادی مشاهده شده که از مغز بزرگتری برخوردار بوده و در آزمایشهای هوش بالاتر از سطح استاندارد بوده اند.

تامسون از آن با عنوان ژن هوش یاد کرده و اظهار داشته است که هنوز ژنهایی از این دست هستند که کشف نشده اند.

تغییراتی که در " HMGA2" رخ می دهد یک تغییر در تبدیل چهار حرف یک کد ژنتیکی است. DNA یا دزوکسى ریبونوکلئیک اسید از چهار ماده شیمیایی A (آدنین)، C ( سیتوزین)، T ( تیمین) و G (گوانین) تشکیل شده است.


براساس گزارش خبرگزاری فرانسه، در این مورد، محققان دریافتند که افرادی که از دوبرابر میزان C برخوردارند و در یک بخش خاص از ژن HMGA2 برخوردارند، مغز بزرگتری داشته و در نتیجه هوش بیشتری دارند.

تامپسون به عنوان عصب شناسی که در دانشگاه کالیفرنیا لس آنجلس فعالیت می کند، گفت: این نتایج بسیار عجیب است، شاید نمی توان پذیرفت که چیزی به کوچکی یک تغییر در یک کد ژنتیکی بتواند عامل تفاوت افراد باهوش با دیگران باشد.

این تحقیق به دنبال مطالعه و اسکن مغزی و بررسی نمونه های DNA بیش از 20 هزار نفر در اروپا، آمریکا و استرالیا صورت گرفته است



            ارسال نظر(1)
چهارشنبه 04 اردیبهشت 1392 :: 12:49
samanoo

وقتی چیزی را از دست دادی، درس گرفتن از آن را از دست نده.

اين هــــــواى لعنتى هم مى بينه مــــــا يـــه نفريم هى دو نفره ميشه

گاهی باید بی رحم بود! نه با دوست... نه با دشمن!
 بلکه با خودت!
 و چه بزرگت می کند آن سیلی که خودت می خوابانی توی صورت خودت !

نمی دانم آخر این دلتنگی ها به کجا خواهد رسید !
 دنیا پــــــُر شده از قاصدکهایی که
 راهشان را گم می کنند ! !
 نـــــــه میتوانی خبری دهی


 و نــــــــه خبری بگیری !

 



            ارسال نظر(0)
سه‌شنبه 03 اردیبهشت 1392 :: 20:50
samanoo

 

یک (روز) خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن!

در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!

پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند. بعد از یک بحث طولانی،....

جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد.

لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود!

او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره. خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد.


سه سال گذشت... و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال ... شش سال ... سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده . او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد.

در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید،« دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک بیارم»!!!



            ارسال نظر(0)
سه‌شنبه 03 اردیبهشت 1392 :: 20:40
samanoo

شکسپیر گفت:


من همیشه خوشحالم، می دانید چرا؟


برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم،


انتظارات همیشه صدمه زننده هستند ..

 

زندگی کوتاه است ..

 

پس به زندگی ات عشق بورز ..


خوشحال باش .. و لبخند بزن ....


قبل از اینکه صحبت کنی » گوش کن


قبل از اینکه بنویسی » فکر کن


قبل از اینکه خرج کنی » درآمد داشته باش


قبل از اینکه دعا کنی » ببخش


قبل از اینکه صدمه بزنی » احساس کن


قبل از تنفر » عشق بورز


زندگی این است ... احساسش کن، زندگی کن و لذت ببر



            ارسال نظر(1)
سه‌شنبه 03 اردیبهشت 1392 :: 20:35
samanoo

درباره وبلاگ


صبر کن عشق تو تفسیر شود بعد برو ، یا دل از ماندن تو سیر شود بعد برو ، خواب دیدی که دل دست به دامان تو شد ، تو بمان خواب تو تعبیر شود بعد برو ، لحظه ای باد تو را خواند که با او بروی ، تو بمان تا به یقین دیر شود بعد برو ، صبر کن عشق زمینگیر شود بعد برو ، یا دل از دیده ی تو سیر شود بعد برو ، تو اگر کوچ کنی بغض خدا می شکند ، تو بمان گریه به زنجیر شود بعد برو . عرض سلام دارم خدمت دوستان گل، خیلی خوش اومدین به وبلاگ من...لحظاتتون سرشار از شادی...نظر یادتون نره ممنون از همتون `•.¸.•´ ♡ ¸.•´¸.•´¨) ¸.•*¨) (¸.•´ (¸.•´ .•´ ¸
آخرین مطالب
نويسندگان
پيوندها
 
 
 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران